آدم های عجیبی هستیم ما ایرانیا! کجا رو دیدین واسه مراسم عزاداری لحظه شماری کنن...؟ اونم عزاداری کسی که میگن اربابشونه!! نمیدونم... این خوبه یا بد...؟! ولی... هرچی هست... همه بچه هیئتی ها دم دمای محرم که میشه... یه شور... یه قل قلک... یه عشقی تو دلشون بالا پایین میپره! گاهی از خودم بدم میاد... که امامم رو هم واسه شفاعت یا به قول خودمون پارتی بازی میخوایم... حالا باز پارتی بازی ما واسه اون دنیاس... اونایی که واسه این دنیا میخوان... خدا به دادشون برسه که کی حالیشون شه زدن تو خاکی...
نمیگم این بده که اماممون رو واسطه قرار بدیم. خو هرچی نباشه ما... نه! اصلا من یکی که اینهمه نافرمانی خدامو میکنم... سر کلاسش شلوغ میکنم... بقل دستیمو قلقلک میدم... موشک میندازم... کاغذ خیس میندازم به سقف که بچسبه... روم نمیشه خودم برم پیش خدام و بگم ببخشید... (آره جون خودت!!) باید بچه خوبه کلاس رو... اونی که حرفش در رو داره... دو تا نمره بیس داره.. باید اونو بفرستم از طرف خودم که یه تخفیفی واسم بگیره دیگه!
اما... مگه نمیتونم از اون بچه درسخونه درس یاد بگیرم..؟مگه نمیتونم جا اینکه فقط بخوام واسم وساطت (اگه املاش اشتباس ببخشین!!
) کنه دو زارم برم ازش چیز یاد بگیرم...؟بگذریم...
خلاصه... لپ کلوم اینکه کاش بتونیم یه کم... فقط یه کم... یه ریزه از اماممون یاد بگیریم... دو تا حرفشو... دو تا نصیحتشو عمل کنیم... به قولی "حسین درونمون رو پیدا کنیم!"
پ.ن:راستی میدونم که فعلا بازدید آنچنانی و البت کام انچنانی نخواهم داشت چون این وب تازه کاره. اما می نویسم که یه کم از عادت تنبلی تو نوشتن که یه چند وقتی (تقریبا یه سال!) میشه سراغم اومده کم کنم! ایشالا که این وب هم جون بگیره و مث فدیم دوستای وبلاگی جدید پیدا کنم.
