تبليغاتX
کوچه هفدهم

کوچه هفدهم

وبلاگ محمد حسین زادگان

دنیا رو میبینی..؟ انگار همین دیروز بود... محرم ۸۴ گذشت و... کلی حسرت که چرا انقد زود تموم شد... فردا هم اول محرم ۸۵... ایشالا که این یکی رو اونجور که شایسته است برگزار کنیم... که حسرتی به جا نمونه... اما جالبه ها!! حسرت واسه چی؟!!

آدم های عجیبی هستیم ما ایرانیا! کجا رو دیدین واسه مراسم عزاداری لحظه شماری کنن...؟ اونم عزاداری کسی که میگن اربابشونه!! نمیدونم... این خوبه یا بد...؟! ولی... هرچی هست... همه بچه هیئتی ها دم دمای محرم که میشه... یه شور... یه قل قلک... یه عشقی تو دلشون بالا پایین میپره! گاهی از خودم بدم میاد... که امامم رو هم واسه شفاعت یا به قول خودمون پارتی بازی میخوایم... حالا باز پارتی بازی ما واسه اون دنیاس... اونایی که واسه این دنیا میخوان... خدا به دادشون برسه که کی حالیشون شه زدن تو خاکی...

نمیگم این بده که اماممون رو واسطه قرار بدیم. خو هرچی نباشه ما... نه! اصلا من یکی که اینهمه نافرمانی خدامو میکنم... سر کلاسش شلوغ میکنم... بقل دستیمو قلقلک میدم... موشک میندازم... کاغذ خیس میندازم به سقف که بچسبه... روم نمیشه خودم برم پیش خدام و بگم ببخشید... (آره جون خودت!!) باید بچه خوبه کلاس رو... اونی که حرفش در رو داره... دو تا نمره بیس داره.. باید اونو بفرستم از طرف خودم که یه تخفیفی واسم بگیره دیگه!

اما... مگه نمیتونم از اون بچه درسخونه درس یاد بگیرم..؟مگه نمیتونم جا اینکه فقط بخوام واسم وساطت (اگه املاش اشتباس ببخشین!!) کنه دو زارم برم ازش چیز یاد بگیرم...؟بگذریم...

خلاصه... لپ کلوم اینکه کاش بتونیم یه کم... فقط یه کم... یه ریزه از اماممون یاد بگیریم... دو تا حرفشو... دو تا نصیحتشو عمل کنیم... به قولی "حسین درونمون رو پیدا کنیم!"

پ.ن:راستی میدونم که فعلا بازدید آنچنانی و البت کام انچنانی نخواهم داشت چون این وب تازه کاره. اما می نویسم که یه کم از عادت تنبلی تو نوشتن که یه چند وقتی (تقریبا یه سال!) میشه سراغم اومده کم کنم! ایشالا که این وب هم جون بگیره و مث فدیم دوستای وبلاگی جدید پیدا کنم.

+ نوشته شده در  شنبه 30 دی1385ساعت 18:40  توسط محمد حسین زادگان  | 

چند روز پیش تو ایستگاه مترو جلو در واگن وایسادم تا همه سوار شن تا جلوی در سوار شم. رفتم تو رو به بیرو پیشونیم رو تکیه دادم به شیشه در. چشم به شیشه بود... زیر چشی هم بغل دستی هامو نیگاه میکردم. نمیدونم چرا... ولی عادتمه وقتی تو خیابون یا هر جای دیگه که هستم، به آدم هایی که می بینم، خیلی دقت می کنم. گاهی سعی می کنم شخصیتشون رو از چهرشون واسه خودم تصویر کنم... پیشونی آدما خیلی چیزا رو نشون میده... نوع نگاه چشم... بگذریم از قضیه دور نشیم.

خلاصه مترو راه افتاد. از اون سمت واگن صدایی اومد... "خدا الهی سلامتیتون رو نگیره... خدا الهی مریضتون نکنه... خدا الهی زمین گیرتون نکنه... به حق آقا ابوالفضل خدا سلامتیتون رو نگیره..." اول نفهمیدم چی میگه... ولی بعد که کنجکاو شدم و یه کم گوش کردم... دود از کله ام بلند شد!! داشتم شاخ در می آوردم! از طرفی هم خنده ام گرفته بود! آخه مرد حسابی! چی داری ردیف می کنی واسه خودت؟ خدا سلامتیتونو نگیره یعنی چی؟ خدا بد نده یعنی چی؟ بابا کی گفته خدا اینا رو میده؟؟ خنده دار تر اینه که ائمه رو قسم میدن که خدا بد نده بهمون! بابا خیلی رو میخواد!

تو حرفای روزمره خودمون... شایدم همین بنده حقیر سراپا تقصیر... بارها این حرفا رو میزنیم... بدون اینکه یه کم بهش فکر کنیم... تا می بینیم یکی ناخوشه... میگیم "خدا بد نده!؟" بابا حدا که بد نمیده بنده نا حسابی! تویی که امانت دار خوبی نیستی! خدا هرچی میده خوبیه!

خدا تقدیر و سرنوشت رو تعیین میکنه که به خودش قسم هممون هم میدونیم که بی حکمت نیست! حتی اگه تصادف کنی و دست و پات هم فطع شه بازم بدون حکمت داره! مگر... بگذریم.

نه... بذار بگم... اگه اینجوری فک نمی کنی... باید به دوستیت با خدات شک کنی... به اعتمادت... به باورت به اوس کریم شک کنی...

ما هم یکی از شما... اقلش اینه که یه چی که میگیم... سعی میکنیم یه کم بهش عمل کنیم...

+ نوشته شده در  جمعه 29 دی1385ساعت 15:49  توسط محمد حسین زادگان  | 

شروع...؟! تو انشا نوشتن هم همیشه با شروع مشکل داشتم!! ممم... پس... شروع نمی کنم! ادامه میدم!! ۳-۴ سال میشه با وب نویسی آشنا شدم. آشناییم با دنیای وب هم بر میگرده به یه خورده قبل از اون. تقریبا... ۲-۳ ماه! خوب بگذریم.

تجربه های مختلف وبلاگ نویسی داشتم، ولی هیچ کدوم به دلم نشسته و بعد یه مدت اسباب کشی کردم و جای دیگه رفتم. البته همین الان وب های دیگه ای که فعال هم هستن دارم، ولی وبی که توش روزنوشت هام رو بنویسم به طور ثابت نداشتم. دائم از این شاخه به اون شاخه پریدم. حالا یه وقتایی به خاطر سوکیفیت سرویس دهنده یا به خاطرخصویت سنم و کلا تنوع طلبیم. اما میخوام یه ذره ثبات داشته باشم!! پشت تریبون نیستم و نمیرم... شعار تو کتم نمیره! نه!! اشتب نکن کاندیدای انتخابات نیستم!  میخوام بگم حرف دلم رو میزنم! از در و دیوار اتاق گرفته تا در و دیوار خیابون!

خلاصه اینکه...

 من هستم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 دی1385ساعت 14:31  توسط محمد حسین زادگان  |