تبليغاتX
کوچه هفدهم

کوچه هفدهم

وبلاگ محمد حسین زادگان

چند هفته است بین و من یکی از وب نویس های عزیز در مورد "و ل ا ی ت ف ق ی ه" بحثی پیش اومده که نهایتا قرار شد یه کنفرانس تو مسنجر بزاریم که این بحث رو قوی تر پیش ببریم. گفتم بگم که اگه کسی از شما رفقا هم میخواد تو این بحث باشین مطلع بشه. اگه خواستید تو کنفرانس باشید آی دی dconfern[at]yahoo[dot]com رو Add کنین و یه pm بدین که متوجه بشم میخواین تو کنفرانس باشین. در ضمن به احتمال خیلی قوی زمانش پنجشنبه دیگه یعنی... ۱۰ اسفنده. ساعتشم احتمالا ۷-۸ شب باید باشه. در هر حال هر کی دوست داشت میتونه شرکت کنه. یاحق!

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 بهمن1385ساعت 23:50  توسط محمد حسین زادگان  | 

بی مقدمه میرم سراغ ادامه بحث دیوار... حصار... انفجار...! اول با نظر رفقا در این باره شروع میکنم. سعی میکنم خلاصه ای از حرفای رفقا رو بیارم که ادامه رو با توجه به اونا بنویسم.

محمد کاملا قضیه رو تایید کرده. گفته که مشکل از فرهنگه و یاد کردن اشتباه از اسلام.

خاله نرگس عزیز هم وضع خراب رو قبول کردن ولی یه چیز مهمی رو فرمودن (!) که خیلی باید بهش توجه کرد:"...با همه این حرفها پاکتر و با حیاتر از ایرانیها پیدا نمیکنی!".

نسیبه خانوم یه چیزی گفتن که من شاخ در آوردم:"...به نظر من بحران بلوغ در خیلی از جوون ها وجود ندارد یا همون عدم اطلاع."!!! ارتباط این دو تا رو نمیفهمم؟! شاید من حرفم رو بدجوری گفتم که این برداشت شده! بحذان بلوغ از نظر من مواجه شدن با چیزهای جدیدی تو زندگیه. برخورد با مسائل اجتماعی و روابط انسانی. عدم اطلاع ممکنه این بین به وجود بیاد. ولی نمیشه عینا اسمش رو بحران بزاریم. چون بی اطلاعی تو همه وجود داره. تا زمانی هم که کسی یا چیزی اطلاعات رو بهت نده، از بین نمیره. انا این حرفشون که در اینباره زیاد باید نوشت قبول دارم.

سارا خانوم کاملا با نظر این بنده حقیر مخالف بودن و گفتن که نتیجه برداشتن حصارها رو تو جوامع غربی میبینیم. اولا من نگفتم حصار ها رو بداریم. اصلا من هیچ پیشنهادی ندادم هنوز. فقط صورت مسئله رو گفتم. دوما اگرم بخوام بگم، میگم دیوار ها باید کوتاه بشه که همدیگه رو ببینیم. ولی باید حرمت ها با استفاده از همون دیوار یا پرچین حفظ بشه! اینم بگم. اصالت ایرانی هرچند تو این سالها خیلی آسیب دبده، ولی بازم به کمک میرسه و مطمئن باشین اقلا به این سرعتی که شما میگین نتیجه غربی ها رو نمیگیریم. برداشتن مرز های بی معنا هم باید تحت کنترل باشه. نه بی مهابا و علی اللهی!

حرفای باران خانوم هم کاملا درسته ولی احساس میکنم یه کم از بحث خارج شدن. منم منکر این نیستم که رفتارهای دختر و پسرا در مواجهه با هم خاصه این سنه. مسئله همون کنترلیه که خودشون هم ذکر کردن.

 یه آقا یا خانوم هم که اسمشون ۳ تا نقطه معروفه که من خیلی بهش وابستم (!) "..." گفتن باید به جونها میدون داده بشه و بذارن تا هرجا که میخوان یا به قولی تا بی نهایت برن و تجربه کنن. گفتن موی جوونها باید تو این آسیاب سپید بشه! (البته اینم لازمه که فردا موقع نصیحت نوه کوچیکه بتونیم بگبم موهامو تو آسیاب سپید کردم!!!!) راستش من زیاد موافق نیستم... اینکه هر جوونی خودش همه چیز رو تجربه کنه درست نیست! اونوقت هیچ وقت پیشرفتی حاصل نمیشه. تجربایت رو باید دید و گاهی بعضی مسائل خاص رو باید شخصا تجربه کرد. اما نباید همه موارد رو تو این قضیه وارد کرد. یه چیزیم گفتن... که احساس میکنم... تو نگاه اول ممکنه خوب باشه... ولی همون کنترل... اگه نباشه... واویلاست! "...جونها هر کاری که دلشون بخواد باید بکنن باید خوش باشن حتی اگه قراره که با به هم تیکه انداختن یا جلب توجه کردن خوش باشن باید این کار رو کنن مگه آدم چقدر می تونه جونی کنه..."

خوب... حالا اگه لایق باشم... میخوام یه جمع بندی بکنم. این به این معنا نیست که پرونده همینجا بسته میشه ها!! فعلا واسه انسجام بحث این کارو میکنم. اما بازم جای حرف هست.

شاید اگه هی کمی از این محدودیت های افراطی کم بشه و سعی بشه بجای دور کردن این دو جنس از هم، اون ها رو با هم آشنا کرد و ارتباط داد، یه کم این نا آگاهی و به دنبالش ولع برای ارتباط با جنس مخالف کمتر بشه. البته اینم بگم. این به این معنا نیست که علاقخ به ارتباط با جنس مخالف بده یا زشته! منظورم اینه که نباید این حرص به جایی برسه که هدف فقط ایجاد ارتباط باشه! باید ثمره ای هم باشه!

من خودم الان از ۱۲-۱۳ سال رفیق های پسر و دختر و زن و مرد دارم تا ۳۰-۴۰ ساله. تو موقعیت های اجتماعی و فرهنگی و شغلی مختلف. (اوی اوی!! فکر بد نکن!) البته این وسط معنای دوستی و رفاقت رو باید بگم که من با اون افراد آشنا شدم و گاهی با هم حرف میزنیم و تو خیلی مسائل به هم کمک می کنیم. اما بعضی ها ارتباط با جنس مخاف رو فقط دختر بازی و پسز بازی تلقی می کنن. متاسفانه خیلی ها هم هدفشون همینه... اینجاست که... یه کمی باید به همسن های من خرده گرفت...(!) ارتباط بی ثمر و بی هدف که فقط فکر رو مشغول کنه کاملا از نظر من بیهوده و زایده!

مشکل اصلی از نظز من جدا سازی لفظی و عملی زن از مرده. من میگن این دوتا نباید به این شکل جدا بشن. تنها چیزی که بینشون باید باشه حیاست. نه چیز دیگه. حالا این حیا چیه؟ حجاب، طرز صحبت کردن و رفتار تو جامعه. متنفرم از مردایی که موقع حرف زدن با خانومی زمینو نیگاه میکنن. رک بگم... اینجور آدما مشکل از نفسشونه! خلاصه بگم که زن مرد هر دو انسانند. چیزی جدا از هم نیستن. نباید دیوار به این قطوری بینشون کشید. البته خدا رو شکر این دنیای مجازی یه کم کمک کرده... ولی وقتی بیرون از اون وضعیت تغییری نکنه... همون ارنباط مجازی هم... آسیب میبنه و کثیف میشه...

خیلی طولانی شد این پست. حرفای زیادی تو ذهنم تلنبار شده، ولی ترجیح میدم باز هم به تدریج بگم که مورد توجه و دقت بیشری چه از جانب خودم چه از جانب رفقای عزیز قرار بگیره.

بازم خوشحال میشم اگه بازم چیزی به نظرتون میرسه بگید./ منتظرم!/ راستی بابت اظهار لطفتون در مورد عکسا هم ممنون. از رفقایی هم که که الکی تعریف نکردن ممنونم!

+ نوشته شده در  جمعه 27 بهمن1385ساعت 14:44  توسط محمد حسین زادگان  | 

اول از رفقایی که تو پست قبلی خواهش منو قبول کردن و هر چیزی به ذهنشون رسید کام گذاشتن ممنونم. دوم اینکه میخواستم پست بعدی رو در ادامه اون پست بنویسم که به ۲۲ بهمن خورد. گفتم بهتره اول به این موضوع بپردازم بعد ادامه اون بحثو پی بگیرم. صبح که پاشدم طرفای ۵-۶ ، با خودم گفتم الان هرچی بنویسم شعاره و توضیح واضحات. چون از زمان انقلاب تا حالا خیلی حرفا، نقدها و شعرها داده شده.. منم کلا از این کارا خوشم نمیاد (البته فقط آخری ). خلاصه این شد که ییهو زد به مخم و دوربین فکستنیمو که خاک گرفته بود برداشتم رفتم به دل صحنه! یه ۳۶ تایی خالی کردم. از بینشون ۱۲-۱۳ تا رو در آوردم. اگه کیفیت بده و عکسا حرفه ای نیست به بزرگی خودتون ببخشین. راستش تو انتخاب سوژه و حتی کادر بندی ها سعی کردم مث یه عابر باشم. نه یه عکاس خبری یا هنری! ایشالا که اونی که میخواستم منتقل بشه. راستی اولش میخواستم برا هرکدوم از عکسا یه توضیح یه خطی بذارم. اما دیدم خود عکسا تنها باشن و برداشت خودتون رو بکنین بهتره. حالام بهتره وراجی رو بس کنم!. واسه دیدن عکس ها به ادامه مطلب برین.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 22 بهمن1385ساعت 18:7  توسط محمد حسین زادگان  | 

یه مدت زیادی بود میخواستم یه موضوعی رو بنویسم که نمیدونستم چجوری شروع کنم. ولی مراسم دیروز تو حوزه و نشست چند وقت پیش با استاد خسروجردی حسابی بهونه دستم داد که این حکایت رو وسط بکشم.

شاید اگه قضیه رو براتون بگم خنده تون بگیره که این چه ربطی به حوزه و خسروجردی داره؟! از مقدمه چینی میگذرم. دیروز تو حوزه همه هنرجو های هنرستان های سوره دعوت شده بودن واسه مراسمی که تو تالار اندیشه ی حوزه بود. دو تا پسرونه که ما و هنرستان بغلیمون بودیم، فک کنم ۳-۴ تا دخترونه. مراسم از صبح طرفای ۸ بود تا ۵ بعد از ظهر. هر سال هم از این مراسما داشتیم ولی قضایای این برنامه خیلی داغ تر بود! خلاصه از همون اول برنامه تا لحظه آخری که اونجا بودیم همه رفقای ما دنبال این بودن که کدوم دختره خوشگله یا کدوم... ببخشید... پا میده!! دختر ها هم دست کم نداشتن! از جیغ و داد و آدامس ترکوندن و ادا در آوردن گرفته... تا..!! اوه اوه یه چیز خنده دار!! یه دختره همینجور که نشسته بود یه آینه گرفته بود دستش که مثلا پسرا رو دید بزنه!!

نمیخوام زیاد به این مراسم بپردازم چون موضوع اصلی چیز دیگست! که بی ربطم به این قضیه نیست. اصلا بذارین اینجوری بگم:

چرا باید همچین وضعی توی این مراسم پیش بیاد؟ چرا وقتی یه پسر یه دختر میبینه همش تو فکر این باشه که چمیدونم... چه جوری مخشو بزنم... یا بلعکس؟ چرا؟ از من بپرسن میگم همه اینا یه دلیل داره! محدودیت ها و محدودیت ها! به نظر من الان با وضعیت موجود نمیشه هیچ خرده ای به دختر پسرا مخصوصا تو این سن گرفت! نه چون خودم جزوشونم. چون واقعا به این اعتقاد دارم. اصلا دارم از هم سن هام دفاع می کنم. کسی هم اگه مخالفه بیاد و حرف بزنه!

همین جدا سازی ها! همین دیوار ها و خط کشی ها! حریم های مسخره و بی معنا! ایناست که حرص ما رو بیشتر میکنه! چرا فحشا داره روز به روز بیشتر میشه؟ چون یه پسر یا یه دختر تا پاشو تو جامعه نذاشته با جنس مخالفش بیگانست! تو خونواده هم هیچ حرف و اطلاعاتی در موردش نمیدن! این میشه که وقتی پاش به خیابون باز میشه... تازه میفهمه چه خبره!! هول میشه! نمیدونه میخواد چی کار کنه! بین هوس و اعتقاد گیر می کنه! میتونم به صراحت بگم همه جوونای هم سن من و حتی کوچیک و بزرگتر دچار این دوگانگی میشن. به قول روانشناسا، بحران بلوغ!

نمیخوام این پست طولانی بشه. از طرفی هم تموم کردنش به اینجا درست نیست. چون هم خیلی مسائل رو هنوز نگفتم. و راه حل هایی هم که تو ذهنمه رو نیاوردم. به نظرم بهتره فعلا تا اینجا رو داشته باشین و نظراتتون رو تو این حیطه بگین. تا منم با پیش زمینه بهتری پست های بعدی رو در این مورد بنویسم. پس تو نظر خساست به خرج ندین و حتی یه جمله هم تو ذهنتون هست، حتما بگید. منتظرم.

+ نوشته شده در  جمعه 20 بهمن1385ساعت 15:47  توسط محمد حسین زادگان  | 

حال عجیبی داشتم چند روزی... گویا مالیخولیا! راستی! این مالیخولیا چیست؟! هر آنچه هست... من بدان منتسب بودم... لیک... حال نیستم! گویی سر لجبازی و کج دندگی با خود گذارده بودم!! سخنان خود را نقض، و حرفهای عاری از منطق را تایید میکردم! توهمی داشتم بس عجیب... نمیدانستم از پی چه اینگونه بر حرف ناحسابم پا فشار بودم...

پس از شام تا سپیده ای اندیشه، یافتم سبب را! ترس... ترس از آینده... آینده ای که فلانی رقم خواهد زد... برای فلانی... لیک تصمیم گرفتم فلانی نخست را بپذیرم ولی بیشتر بشناسمش و در پی مدد به وی باشم!

حال... آرامم... میخواهم روان باشم... نه به روانی رود... روان چون برگ خزان... که بر موج نسیم عصرگاهی سوار میشود... پیچ و تابی میخورد... بر زمین مینشیند... آسمان و زمین را می نگرد... گاه گاهی از نو از جا میخیزد و بر جای دگر می نشیند... لیک به همت همان نسیم...

شاید... بخواهم گاهی رخت از خود برکنده  و دمی بیاسایم... بوسه بر لانه زنم... اما... مالیخولیا چیست؟ کیست مرا از این جهالت خارج کند؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 بهمن1385ساعت 18:13  توسط محمد حسین زادگان  | 

مطالب قدیمی‌تر