تبليغاتX
کوچه هفدهم

کوچه هفدهم

وبلاگ محمد حسین زادگان

نمیدونم چرا وقت امتحانا که میشه دلم می خواد همه کاری بکنم الا سراغ درس و کتاب رفتن...! مخصوصلا تو این دو سالی که با اومدن درسای تخصصی یه کم از تحمل خیلی درسای خسته کننده عمومی خلاص شدم... اما بعضی هاشون بازم هستن و... باید پاس کرد! تاریخ معاصر... بینش... عربی (باز این یکی قابل تحمل تره!!)... متنفرم از حفظ کردن یه سری بدهیات که فقط با کلمات قلنبه سلنبه نگارش شدن...!! پس فردا امتحان بینش دارم... ۱۶ تا درسه... نهایی هم هست... هنوز یه درسم تموم نکردم... نگاهم به جمله های مذخرفش میوفته... دلم میخواد هر کاری بکنم جز خوندنش...

راستش یه دلیلش هم اینه که... اگه بچه های دبیرستان از لحاظ آموزشی یه مشکل داشته باشن، بچه های هنرستان در مقابل ده تاش رو دارن!!... بچه های دبیرستان هرچی هم درساشون سخت و به قولی پدر درآر باشه... همش تئوریکه... تک و توک کارای آزمایشگاه و پژوهش دارن... و این یه مقداری تمرکز ذهنی میاره براشون... اما ماها (البته اگه این حرفام رو به حساب افه هنری اومدن نذارین!) هر درسمون کلی مشغولیت ذهنی داره... اگه میخوایم رشد کنیم باسد ماهی ۲-۳ تا نمایشگاه و گالری بریم... باید دائم در حال تبادل نظر و ارائه اثر باشیم... ذهنمون پر از مفاهیم بصری و ارزشیه... پر از رنگ و فرم و حجم... این باعث میشه که نسبت به بچه های دبیرستان ذهنمون آمادگی خیلی کمتری برای پذیرفتن مطالب خشک تئوریک و مخصوصا حفظی داشته باشه...

اگه بچه های ریاضی باید همیشه همه ی جوانب مسئله رو در نظر بگیرن، بچه های تجربی نظریات مختلف و شرایط و متغیر ها تو ذهنشون باشه، بچه های انسانی تفکر عمیقی نسبت به همه چیز داشته باشن و دائم منابع تاریخی و فلسفی رو مطالعه کنن... ما باید تموم اینا رو تو ذهنمون داشته ابشیم و دائما بهش عمل کنیم... گاهی که مقایسه می کنم... می بینیم بچه های هنری خیلی کم حرف ترند اما تو خیلی مسائل بیستر اهل عملند. چه تو درس چه روابط اجتماعی... چون به خاطر خصوصیت این فضا و کلا هدف فنی و حرفه ای یا کاردانش اینه که زودتر وارد جامعه بشیم. و اکثر موارد هم این اتفاق میوفته... اما عواقبش... همیناست... که البته مشکل از انتظارات و برنامه ریزی درسی برای بچه های هنری و کلا فنی و حرفه ایه...

خشن ترین بچه های هنری هم ذهنشون بعد مدتی تو خیلی موارد لطیف میشه... خیلی حساس و دقیق میشن... اینم بگم همه اینایی که می گم در مورد اکثریت می گم. وگر نه خلاف این شرایط و حالت ها زیاده. اما به اکثر نمی رسه.

وای...!! چقد حرف زدم!! انگاری یه سری حرف واسم عقده شده باشه!!

آخ... انقد هوس کردم بشینم دوباره این انیمیشن عروس مرده (Corpse Bride) رو ببینم...  راستی دیشب اسپایدر من ۳ رو هم نشستم دیدم. پریروز از یه دستفروش دم مترو خریده بودم. به نظرم از فیلم اول و دوم خیلی بهتر بود... مخصوصا به لحاظ بار معنایی؛ حرف بیشتری برای گفتن داشت. بر خلاف فیلم یک حس خوبی بهم داد بعد تموم شدنش...

وراجی بسه! برم بشینم اقلا یه درس رو تموم کنم دلم خوش باشه!...

پ.ن: با عرض معذرت از خاله دختر گرام و خاله ی گرام تر باز هم قسمت نشد! پست مورد نظر فعلا در دسترس نمی باشد!! ایشالا تو یکی از تعطیلی های امتحانا حتما به عهد خود وفا خواهم کرد! 

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 اردیبهشت1386ساعت 19:15  توسط محمد حسین زادگان  | 

رفته بودم نمایشگاه رسانه های دیجیتال؛ با اینهمه تبلیغاتی که کرده بودن با خودم گفتم حتما امروز که جمعه است باید غلغله باشه... اما "زهی خیال باطل!"...

کلا نمایشگاه چهار بخش رسانه های دیجیتال ، پایگاه های اینترنتی و وبلاگ ها ، بازی های رایانه ای و نرم افزار های موبایل رو شامل می شد. سالن های بازی از همه جا شلوغ تر بودن!! مخصوصا غرفه  های امتیاز دهی به بازی های ایرانی که میشستی بازی می کردی و نمره می دادی!!

من که بیشتر وقت رو تو سالن ۱۴-۱۵ (پایگاه های اینترنتی و وبلاگ ها) گذروندم! بالاخره تلپ شدن پیش رفقا بیشتر حال میده. اول یه نگاه کلی به همه غرفه ها انداختم. رفتم پیش ایمان (از مدیر های آفتابلاگ) یه چاق سلامتی و... یه ساندویچی و... . راستی غرفه بلاگفا هم تبدیل شده بود به نمازخونه غرفه دار ها!! اینجور که شنیدم، انگار دو روز اول رو بودن ولی چون نمایشگاه به تعهداتش عمل نکرده، اینا هم جمع کردن و رفتن. البته علی شیرازی (مدیر بلاگفا) رو تو غرفه ی ایسنا دیدم. در مورد قضیه غرفشون خودش یه حرفایی زده که از خودتون بخونین بهتره (اگر انتقاد کنید فاشیست هستید!). بعد یه سر دیگه به غرفه ها زدم. با یه عزیزی کلی صحبت کردم ولی فراموش کردم اسمش رو بپرسم! طراح قالب وبلاگ بود و ظاهرا ادمین سایت رونما و گویا زمانی هم تو تیم پرشین تم بوده ؛ حرفای جالبی می زد... با آقای بوترابی هم که در حال حاضر در بازداشت به سر می برن آشنا بود... می گفت من طرحی داشتم که سال ۸۳ به همه سرویس های وبلاگ فارسی که اون زمان فعالیت داشتن، فرستادم ؛ ولی تنها جایی که جواب گرفتم پرشین بلاگ بود. البته من کاری با خوبی و بدی سیستم پرشین بلاگ و کلا این جمع ندارم. اما این که فقط این سرویس و آقای بوترابی به طرح یه جوون تقریبا ۲۰ ساله جواب بدن... جای تامله... علی رقم تموم نظرات منفی که به ایشون و سرویس پرشین بلاگ معطوفه ( و تو خیلی مواردش خود من هم موافقم!) این کار و چند مورد دیگه که از چند نفر شنیدم ، میتونه یه امتیاز مثبت باشه...! بحث گم شد!!!

اتفاقا تو غرفه پرشین بلاگ هم یه نشستی ساعت ۳ بود که من گرم گپ با رفقا بودم نرسیدم برم! با آقا هادی (فک کنم قندی پور...!) که از تیم پارسی بلاگ هست یه کم صحبت کردم. جفتمون به این نتیجه رسیدیم که پارسی بلاگ به لحاظ امکانات حرف اول رو میزنه. اما این رو نمیشه انکار کرد که بلاگفا به خاطر خاصیت user friendly که داره، هم از محبوبیت بیشتری برخورداره و هم تعداد زیادی بلاگر (حرفه ای یا غیر حرفه ای - فعال یا غیر فعال) رو تو خودش جا داده! زیاد تو این بحث نریم که باز بحث اصلی گم میشه!!

۳ تا CD مالتی مدیا (همون چند رسانه ای!!!) هم گرفتم: آثار هجدهمین دوسالانه پوستر ورشو (گرافیک) ، تبلیغات امروز جهان (گرافیک) و شاهنامه فردوسی. دو تای اول دردسری داشت register کردنشون!... فعلا یکیشو register کردم. شاهنامه رو هم هنوز وقت نکردم ببینم.

اما در کل باید بگم... نمایشگاه اصلا در حد انتظار نبود... بر خلاف تبلیغات قبلش، هماهنگی و پیگیری امور نمایشگاه اصلا خوب نبود... مصطفی (از تیم آفتابلاگ) میگفت سه روز قبل نمایشگاه بهمون اطلاع دادن!! برای همین غرفشون خیلی خالی بود. حتی نتونسته بودن دو تا بنر یا استند بزنن!!...

*******

از ۳شنبه امتحانای تئوریم هم شرو میشه... عوضش این سه روز اول هفته رو تعطیلم! راستی خاله دختر! فک نکنی خاله پسر رو هوا حرف میزنه! ایشالا پست بعدیم در مورد همون قضیه خواهد بود!

پ.ن:لینک خبر بازداشت شدن مدیر عامل پرشین بلاگ تصحیح شد!

+ نوشته شده در  جمعه 28 اردیبهشت1386ساعت 21:41  توسط محمد حسین زادگان  | 

پسر... بد نیست گاهی فالش بخونی... یه کم خارج بزن...! گوش خراش بخون... نعره... اربده... گاهی قشنگترین اصوات دنیا هستن...

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
ناز کن ، یاد مکن تا نکنی بنیادم
می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر
سر مکش تا مکشد سر به فلک فریادم
شهره ی شهر مشو تا ننهم سر در کوه
شور شیرین منما تا نکنی فرهادم
رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس
تا به خاک در آصف نرسد فریادم
حافظ از جور تو حاشا که بگرداند رو
من از آن روز که در بند توام آزادم
زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم
تره را تاب مده تا ندهی بر بادم
یار بیگانه نشو تا نبری از خویشم
غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم
رخ بر افروز که فارغ کنی از برگ گلم
قد بر افراز که از سرو کنی آزادم
شرط هر جمع مشو ور نبسوزی ما را
یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم*

*متن آهنگ "زلف بر باد" محسن نامجو

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 اردیبهشت1386ساعت 0:32  توسط محمد حسین زادگان  | 

- اپیزود اول:
خیلی بده... خاطر یکی رو بخوای... دنبالش بری... نتونی بش برسی... یا نتونی حرفتو بش بزنی... خیلی بده از رو ساعت ۵۰ دقیقه (منهای مسیری که برای رسیدن بهش طی کردی) منتظر بمونی و وقتی می بینی که اومد گل از گلت وا شه... بعد... نتونی بری جلو و حرفتو بزنی...

- اپیزود دوم:
خسته و کوفته رسیدی خونه... یه کم میشینی رو راحتی... بعد پا میشی میری تو اتاقت که کفش به خاطر سیل کاغذ و مقوا و مجله دیده نمیشه... با هر جون کندنی هست از این رودخونه کاغذی بگذری و خودتو به تخت برسونی... ولو شی... یه نفس عمیق... شاید یه آه... نه! انگار یه چی کمه... یه چیز خیلی داغ... که در عین اینکه گرماش خوابالوت می کنه... خوابت رو یه کم عقب بندازه... آخه با این حالی که داری، اگه بخوابی کابوس نبینی خوبه!... (شاید اغراق باشه!) یه نسکافه داغ فوری!... فنجون... نه! لیوان رو میچسبونی به لبت... یه کم مزمزه می کنی... یه نفس گرم میفرستی تو نسکافه... حالا یه چیزی از تو توش هست... یه باز دم... دی اکسید کربن... قلپ قلپ می خوری... بار آخر همه ش رو میری بالا...

- اپیزود سوم:
تو فکر فردایی... تو فکر فردا بعد از ظهر... تو فکر اینکه فردا اپیزود اول رو واسه خودت تکرار نکنی... با خودت میگی...  "!!I don't love return to HAP"

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 اردیبهشت1386ساعت 18:11  توسط محمد حسین زادگان  | 

ذهنم انقد مشغول امتحانا و درساست که اصلا نه وقت فکر کردن به چیز دیگه رو دارم نه حالش رو... فقط امشب... دلم از یه چیزی گرفت... شاید ۲ ماه باشه... بابامو نبوسیدم... بگو بچه ام... اما همین بچگی کاش واقعا بچگی باشه... نیست... اگه بود... می تونستم بدون اینکه بابام فکر کنه پسرش خل شده یا حتما چیزی ازش میخواد... یا حالت خیلی خوبش، یه اتفاقی براش افتاده... بوسش کنم... کاش یه کم نخ ها به هم نزدیک شن... آخرین باری که بعد مدت ها تو بغل مادرم گریه کردم... ۵-۶ ماه پیش بود...

*******

فردا بعد از ظهر ساعت ۳ افتتاحیه نمایشگاهمونه. آدرسشم که قولشو داده بودم اینه:

خیابان ولیعصر - نرسیده به ۳ راه جمهوری - کوچه سخنور - پلاک ۳۲۰ - گالری شیخ هادی / ۱۶ تا ۲۵ اردیبهشت ۸۶ / هر روز از ساعت ۹ تا ۱۹ (به استثنا پنجشنبه از ساعت ۹ تا ۱۷)

واقعا خوشحال میشم تشریف بیارین. فردا رو که احتمالا تا آخر وقت هستم. روزای دیگه هم از ۲-۳ به بعد احتمالا یکی دو بار باشم. احتمال زیاد پنجشنبه هستم.

+ نوشته شده در  شنبه 15 اردیبهشت1386ساعت 23:37  توسط محمد حسین زادگان  | 

مطالب قدیمی‌تر