تبليغاتX
کوچه هفدهم

کوچه هفدهم

وبلاگ محمد حسین زادگان

یه حس خوبی دارم... احساس می کنم تازه دارم خودمو پیدا می کنم... خودم... دور و بری هام... شهرم... یه نقطه خوبی هم که احساس می کنم بهش رسیدم... یا اقلا یه پیشرفت زیادی توش کردم... کنترل نسبی احساستمه... همینطور علایق واقعیم... چیزایی که لذت واقعی از زندگی رو بهم میده...

همین!

*******

دو سال پیش یه فرشته از این دنیا رفت... یکی که با رفتنش واقعا یه تیکه از دل من و کلی از فامیلو کند... پریروز ۲ سال از رفتنش گذشت... ولی هنوز رفتنشو باور ندارم... اگه زحمتی نیست یه حمد و سوره واسه آقاجون عزیزم بخونید...

+ نوشته شده در  شنبه 26 خرداد1386ساعت 3:59  توسط محمد حسین زادگان  | 

پسر... بد نیست گاهی فالش بخونی... یه کم خارج بزن...! گوش خراش بخون... نعره... اربده... گاهی قشنگترین اصوات دنیا هستن...

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
ناز کن ، یاد مکن تا نکنی بنیادم
می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر
سر مکش تا مکشد سر به فلک فریادم
شهره ی شهر مشو تا ننهم سر در کوه
شور شیرین منما تا نکنی فرهادم
رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس
تا به خاک در آصف نرسد فریادم
حافظ از جور تو حاشا که بگرداند رو
من از آن روز که در بند توام آزادم
زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم
تره را تاب مده تا ندهی بر بادم
یار بیگانه نشو تا نبری از خویشم
غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم
رخ بر افروز که فارغ کنی از برگ گلم
قد بر افراز که از سرو کنی آزادم
شرط هر جمع مشو ور نبسوزی ما را
یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم*

*متن آهنگ "زلف بر باد" محسن نامجو

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 اردیبهشت1386ساعت 0:32  توسط محمد حسین زادگان  | 

- اپیزود اول:
خیلی بده... خاطر یکی رو بخوای... دنبالش بری... نتونی بش برسی... یا نتونی حرفتو بش بزنی... خیلی بده از رو ساعت ۵۰ دقیقه (منهای مسیری که برای رسیدن بهش طی کردی) منتظر بمونی و وقتی می بینی که اومد گل از گلت وا شه... بعد... نتونی بری جلو و حرفتو بزنی...

- اپیزود دوم:
خسته و کوفته رسیدی خونه... یه کم میشینی رو راحتی... بعد پا میشی میری تو اتاقت که کفش به خاطر سیل کاغذ و مقوا و مجله دیده نمیشه... با هر جون کندنی هست از این رودخونه کاغذی بگذری و خودتو به تخت برسونی... ولو شی... یه نفس عمیق... شاید یه آه... نه! انگار یه چی کمه... یه چیز خیلی داغ... که در عین اینکه گرماش خوابالوت می کنه... خوابت رو یه کم عقب بندازه... آخه با این حالی که داری، اگه بخوابی کابوس نبینی خوبه!... (شاید اغراق باشه!) یه نسکافه داغ فوری!... فنجون... نه! لیوان رو میچسبونی به لبت... یه کم مزمزه می کنی... یه نفس گرم میفرستی تو نسکافه... حالا یه چیزی از تو توش هست... یه باز دم... دی اکسید کربن... قلپ قلپ می خوری... بار آخر همه ش رو میری بالا...

- اپیزود سوم:
تو فکر فردایی... تو فکر فردا بعد از ظهر... تو فکر اینکه فردا اپیزود اول رو واسه خودت تکرار نکنی... با خودت میگی...  "!!I don't love return to HAP"

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 اردیبهشت1386ساعت 18:11  توسط محمد حسین زادگان  | 

تا به حال حالات عجیب زیاد داشتم... تا حالا زیاد شده حوصله هیچی رو نداشته باشم... تا حالا زیاد شده خیلی خوشحال باشم... زیاد شده غم تا سر دلم پر شده باشه... اما امشب... هیچ کدوم اینا نیست... یه حال دیگه... داغونم؟ امیدوارم؟ رسیدم ته خط؟ خود خورم؟... کاش اقلا می دونستم حالمو... احساس می کنم... خیلی خوش خیالم... زیادی... نمی دونم... شایدم... باختم... سعی نکن چیزی از حرفام بفهمی... خودمم به زور می فهمم...!

دلم می خواد سکوت و سیاهی شب، تموم اشک و آه هام رو تو خودش دفن کنه... تموم نگاه های بی هدف به در و دیوار... تموم قهقهه هامو... تموم غلت خوردن ها تو رخت خواب... دلم می خواد صبح که بیدار میشم... همه چیز درست بشه... آدما بفهمن... اقلا اونایی که باید بفهمن... کم و زیادشو کار ندارم... اونی که می گم رو بفهمن... درک کنن... سعی نکن چیزی از حرفام بفهمی... خودمم به زور می فهمم...!

کاش انقدر همه چیز پشت هم ردیف نشن که از همه چیز ببرم... کاش سرم خلوت باشه... کاش دنیا بزاره به همه چی برسم... یه بار پرسید:"دنیا رو بد ساختن یا ما بدیم؟" جوابی نداشتم و ندارم... هنوزم نمیدونم... دیگه به حرفای خودم هم مطمئن نیستم... به تموم امید های تو دلم... به رویاهام... عقایدم... سعی نکن چیزی از حرفام بفهمی... خودمم به زور می فهمم...!

اگه اینو خوندی و چیزی نتونستی بگی... حالت از من خیلی بهتره... اگه گفتی... بازم بهتره...! یا... اصلا تو یه فاز دیگه سیر می کنی... اقلا تو هپروت من نیستی!

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 اردیبهشت1386ساعت 23:30  توسط محمد حسین زادگان  | 

کلافه ام... حال هیچی ندارم... کلی کار ریخته سرم... کلی هم با کلاس شدم. آخه قرارهای امروزمو به هم زدم! بدجوری سرگردونم... نمیدونم چی کار کنم... میخوام بشینم پای کار که واسه ۱۳ بی کار باشم... ولی... حسش نیست...!

شاید... نگرانم... شاید منتظر... شاید خسته... شاید بی خیال... شاید تنبل... شاید... مالیخولیا!

لطفا هم کسی نه همدردی کنه، نه پیشنهاد بده... نه در مورد احوالاتم فک کنه... اینو واسه خودم نوشتم... واسه خودش... برای او...

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 فروردین1386ساعت 19:8  توسط محمد حسین زادگان 

مطالب قدیمی‌تر