همین!
*******
دو سال پیش یه فرشته از این دنیا رفت... یکی که با رفتنش واقعا یه تیکه از دل من و کلی از فامیلو کند... پریروز ۲ سال از رفتنش گذشت... ولی هنوز رفتنشو باور ندارم... اگه زحمتی نیست یه حمد و سوره واسه آقاجون عزیزم بخونید...
وبلاگ محمد حسین زادگان
همین!
*******
دو سال پیش یه فرشته از این دنیا رفت... یکی که با رفتنش واقعا یه تیکه از دل من و کلی از فامیلو کند... پریروز ۲ سال از رفتنش گذشت... ولی هنوز رفتنشو باور ندارم... اگه زحمتی نیست یه حمد و سوره واسه آقاجون عزیزم بخونید...
زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
ناز کن ، یاد مکن تا نکنی بنیادم
می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر
سر مکش تا مکشد سر به فلک فریادم
شهره ی شهر مشو تا ننهم سر در کوه
شور شیرین منما تا نکنی فرهادم
رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس
تا به خاک در آصف نرسد فریادم
حافظ از جور تو حاشا که بگرداند رو
من از آن روز که در بند توام آزادم
زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم
تره را تاب مده تا ندهی بر بادم
یار بیگانه نشو تا نبری از خویشم
غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم
رخ بر افروز که فارغ کنی از برگ گلم
قد بر افراز که از سرو کنی آزادم
شرط هر جمع مشو ور نبسوزی ما را
یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم*
*متن آهنگ "زلف بر باد" محسن نامجو
- اپیزود دوم:
خسته و کوفته رسیدی خونه... یه کم میشینی رو راحتی... بعد پا میشی میری تو اتاقت که کفش به خاطر سیل کاغذ و مقوا و مجله دیده نمیشه... با هر جون کندنی هست از این رودخونه کاغذی بگذری و خودتو به تخت برسونی... ولو شی... یه نفس عمیق... شاید یه آه... نه! انگار یه چی کمه... یه چیز خیلی داغ... که در عین اینکه گرماش خوابالوت می کنه... خوابت رو یه کم عقب بندازه... آخه با این حالی که داری، اگه بخوابی کابوس نبینی خوبه!... (شاید اغراق باشه!) یه نسکافه داغ فوری!... فنجون... نه! لیوان رو میچسبونی به لبت... یه کم مزمزه می کنی... یه نفس گرم میفرستی تو نسکافه... حالا یه چیزی از تو توش هست... یه باز دم... دی اکسید کربن... قلپ قلپ می خوری... بار آخر همه ش رو میری بالا...
- اپیزود سوم:
تو فکر فردایی... تو فکر فردا بعد از ظهر... تو فکر اینکه فردا اپیزود اول رو واسه خودت تکرار نکنی... با خودت میگی... "!!I don't love return to HAP"
دلم می خواد سکوت و سیاهی شب، تموم اشک و آه هام رو تو خودش دفن کنه... تموم نگاه های بی هدف به در و دیوار... تموم قهقهه هامو... تموم غلت خوردن ها تو رخت خواب... دلم می خواد صبح که بیدار میشم... همه چیز درست بشه... آدما بفهمن... اقلا اونایی که باید بفهمن... کم و زیادشو کار ندارم... اونی که می گم رو بفهمن... درک کنن... سعی نکن چیزی از حرفام بفهمی... خودمم به زور می فهمم...!
کاش انقدر همه چیز پشت هم ردیف نشن که از همه چیز ببرم... کاش سرم خلوت باشه... کاش دنیا بزاره به همه چی برسم... یه بار پرسید:"دنیا رو بد ساختن یا ما بدیم؟" جوابی نداشتم و ندارم... هنوزم نمیدونم... دیگه به حرفای خودم هم مطمئن نیستم... به تموم امید های تو دلم... به رویاهام... عقایدم... سعی نکن چیزی از حرفام بفهمی... خودمم به زور می فهمم...!
اگه اینو خوندی و چیزی نتونستی بگی... حالت از من خیلی بهتره... اگه گفتی... بازم بهتره...! یا... اصلا تو یه فاز دیگه سیر می کنی... اقلا تو هپروت من نیستی!
شاید... نگرانم... شاید منتظر... شاید خسته... شاید بی خیال... شاید تنبل... شاید... مالیخولیا!
لطفا هم کسی نه همدردی کنه، نه پیشنهاد بده... نه در مورد احوالاتم فک کنه... اینو واسه خودم نوشتم... واسه خودش... برای او...